ایاز به علت توجه و علاقه ی وافر سلطان محمود به او، به شدت مورد حسادت مقامات دربار بود. یک بار نزد سلطان بدگویی کردند که ایاز هر شب قبل از اینکه به دربار و به حضور سلطان بیاید به منزلی می رود، گویا از کسی دستور می گیرد و شب هم که از حضور سلطان مرخص می شود سر راه به همان منزل می رود و گویا اخبار دربار را با آن شخص گزارش می دهد.

سلطان دستور داد آن منزل را تفتیش کنند، ماموران وقتی وارد منزل شدند دیدند تنها یک اتاق دارد که در آن اتاق یک پوستین شبانی به میخ آویزان است. خبر را برای سلطان آوردند، ایاز که به خدمت سلطان آمد، سلطان قضیه را از او پرسید. ایاز گفت آنچه در آن اتاق آویخته است پوستین شبانی من است که قبل از آشنایی با سلطان بر تن داشتم و چوپانی می کردم. هر روز قبل از آنکه به دربار بیایم به آن اتاق می روم و آن پوستین را بر تن می کنم و به خود می گویم " ایاز خودت را گم نکنی و فراموشت نشود که تو که بودی"

شب هم یکبار دیگر همین را به خود یادآوری می کنم تا خودم را گم نکنم و حق سلطان را فراموش ننماییم.

به راستی ما چقدر و به چه اندازه، حق خود را به عنوان یک مخلوق نسبت به خالق خود ادا می کنیم؟

هر آنچه که داریم از لطف و کرم بی انتهای خداوند است، تا چه حد به خودمان یادآوری می کنیم که ما به هر جا که برسیم فقط مخلوق و بنده ی خداوند یکتا هستیم.