در زمانهاي قديم ، در دهي از دهات ايران مشهدي رجب نامي بود كه از دار دنيا فقط يك خر داشت از قضاي روزگار شبي ،‌ دزدي نابكار خر را از طويله مي ربايد .

صبح با داد و قال مشهدي رجب همه جمع مي شوند و بعد از فهميدن ماجرا هركسي نظري ميدهد

 اولي مي گويد عجب خر نفهمي بوده ؟؟!!! اگر عرعر ميكرد و جفتك مي انداخت دزد فرار ميكرد

دومي مي گويد : مشهدي رجب مرد حسابي اين قفل كوچك كه زدي طويله مشكل دارد ، يك قفل بزرگ ميزدي ، دزد خر را نمي برد

سومي مي گويد : اخر مرد حسابي اگر براي طويله چراغ ميگذاشتي ، دزد را مي ديدي

چهارمي مي گويد : اگر خوابت سبك بود مي فهميدي و پنجمي و ششمي و...

مشهدي رجب دست بالا مي برد و مي گويد خدايا از اين داستان در عجبم كه همه مقصرند الا دزد !!!!